![]() |
![]() |
|
| اشعار عشقولانه |
|
حال اگر می خوای ارزشت رو نزد خدا بدونی نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر ِ؟؟ اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد' آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و به خواب رويد با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او. و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند. آتشي که عشق روشن مي کند بسيار بيشتر از سردي و خاموشي اي است که تنفر به بار مي آورد هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد. نظر لفطن..! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:58 PM توسط لیلا |
|
|
... و من داغدار كسي ماندهام
امروز حالم خیلی خرابِ ..! ديدي يه وقتايي اوني که خيلي دوستش داري عميقاً آزارت ميده؟ اما تو بازم دوستش داري .... بازم قبولش داري .......!!
حالا امروز حالِ من نسبت به تو همينطوره مهربونم امروز دلم بدجوري گرفته گفتم يه سر بزنم تو آرشيو ، خاطرات کشنده اي برام تــداعي شد !!!! دلسوخته رو پيدا کردم ، مهربونم چه خوب آتش زدي به اين دل از پيش سوخته .........
چه خوب معناي واژه ها رو برام به تصوير کشيدي ، وعده دادي که قيامت را بر پا مي کني و به من فرصت دادي تا امروز قيامتي رو که در بم برپا بود ببينم!!! خدايا خيلي دلم گرفته ........عمق اين دلتنگي رو فقط تو مي فهمي و خودم ...... يه وقتايي خيلي تحمل سخت ميشه مثه همين امروز مثه همین لحظه...! ![]()
در را ه رسيدن به تو گيرم كه بميرم اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم يه قطره آبم كه درانديشه دريا افتاده اَم و بايد بپذيرم كه بميرم يا چشم بپوش از من و از خويش برانم يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم این كوزه ترک خورده چه جای نگرانیست من ساخته از خاك كويرم كه بميرم
من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس ... که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه خالی از شک ... خالی از ترس ... خالی ازبيم..!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:32 AM توسط لیلا |
|
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم. نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی. تا به حال نوشته بودم؟ به گمانم نَه!
پس اینبار برایت می نویسم که : دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند. گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که : دلتنگت شده ام به همین سادگی . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 8:21 AM توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی گلدان شکست
مادرم گفت: حیف بود! پدرم گفت: قشنگ بود! خواهرم گفت: مال من بود! برادرم گفت: گرون بود! مادر بزرگم گفت: دوستش داشتم! ولی وقتی دل من شکست هیچ کس آه هم نگفت...! به وبلاگ لیلا خوش آمدید. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق صمیمیت وفا |
|
RSS
|