![]() |
![]() |
|
| اشعار عشقولانه |
|
آمدی تا ... آن روز آمده بودی تا بگویی هنوز عشق را می فهمی آمدی تا برایم واژه ی محبت را تفسیر کنی ... آمدی تا بگویی دوستت دارم تو نیز مرا دوست بدار. آمدی تا دیگر از آن روز ، صادقانه تر از همیشه خوبیهایت را نثارم کنی آنروز تو را فهمیدم اما پشیمانم از سکوتم که هرگز نگفتم باورت کردم. آنگاه که صادقانه محبتت را نثارم میکردی نگران تر از دیروز دلواپست شدم. انگار کسی از پشت شیشه ی پنجره فریاد می زد فریادی بغض آلود که دستانت را بگیرم تا بمانی ؛ رفتی و در انتظارت هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی که تو رفتی لحظه ها را شمردم تا برگردی این بار هر چه عشق در دنیا بود در قلبم انبار کردم تا بعد از آمدنت عاشقانه تر از همیشه نثارت کنم. گریه میکنم گریه میکنم زیرا دیروز حرفهایت را که بوی محبت می داد باور نکردم. گریه میکنم زیرا دیروز که بودی حرفهایت را نشنیدم ، میخواهم بیایی و آهنگ صدایت را نوازشگر قلبم سازی. باور کردنی نیست که تو خاموش شدی باور کردنی نیست نیست نیست
دلم گرفته..... دلم گرفته از سردی دنیا ، از رنج تنهایی و از ظلمت شبها کاش میتونستم به دشت پر از گلهای شقایق و مریم و یاس سفر کنم! کاش میتونستم به دشت آرزوها سفر کنم! چی میشد اگه موقع سحر کبوترها برام هق هق میکردن!؟ چی میشد اگه قناری ها برام نغمه ی دل انگیز سر میدادن منو از این دیار سرد و بی روح به دشت گرم زندگی می بردن!؟ کاش کسی میدونست که من تو دریای غم دارم دست و پا میزنم منو از این دریای پر تلاطم نجات میداد تا بتونم صفای زندگی رو حس کنم. ای کبوترا.....ای قناریها ! من با نگاه شما و با آوازتون تو شادیهای دلم اوج می گیرم روزای سخت زندگی رو فراموش میکنم و به زندگی لبخند میزنم. ای زندگی! با من حرف بزن دستای غریبم رو بگیر من رو از این آشفتگی رها کن من رو از این دریای پر تلاطم نجات بده. کاش نی لبک غریبی ام رو به گوش نرگسها و شقایقها می رسوند تا من رو از این تنهایی رها سازن! اما کدوم نی لبک این چنین غریبی ام رو می نوازه!؟؟؟؟ کاش روزی که آسمان مویه می کرد و من همنوایش شده بودم تو این همنوایی و همدلی تو حتی نگاهی نکردی ...! من این را نفهمیدم ؛ چرا ....... چرا از کنارم غریبانه نازنینم ، لحظه ای نیست از نگاه مهربانت فصل تازه ای نسازم و تو این پرستش را با تمام وجودت ، میدانم که فهمیدی و شگفت از این است که تو فهمیدی و چیزی نگفتی...!!! چرا هرگز نگفتی: نازنینم ، تو زیبا ترینی!؟؟؟
میدونم خطا نکردم ... آره میدونم! میدونم وفا نکردی ... آره میدونم! میدونم دلم رو شکستی ... آره اینم خوب میدونم! ولی تو هم اینو میدونی که: خاطرهات داره داغونم میکنه ،غم و غصت داره ویرونم میکنه! آخه تنهایی یه درده عزیزم پیدا کردنت یه مرگه عزیزم میدونم چشمام دیگه اشک نداره میدونم دلت برام جا نداره میدونم فنا شدم تو آدما حتی عشقم دیگه معنا نداره یادته برام می خوندی یادته!؟؟ یادته با هم میخوندیم یادته!؟؟ یادته تو شبای بارونی تو میگفتی عشق من حرف نداره!؟؟ آخه عزیز! من که کسی رو ندارم جز تو که یاورم باشه تو این حیاهوی زمون امید آخرم باشه همه تنم شوق تو و شور نگاه تو داره نپرس چرا خیسه چشام دسته خودم نیست می باره
خاطره ی لحظه ها...! امروز از خاطرات دیروز جز یادی نمیتوان کرد و چیزی جز آه نمیتوان گفت و یا می بایست سکوتی را پذیرا باشیم که درش فریادی نهفته ست. این جا عشق می ورزی به او که دوستش داری و عاشقانه لحظه ای غفلت نمیکنی از بیم محو شدنش و عاقبت سرگردانی خود...!! وقتی که تو رفتی .........! وقتی که تو رفتی یادت ، خاطره ات ، نگاهت و تمام حرفهایت همیشه در چشم و گوش و زبانم و در ذهنم پا بر جا بود و مرا به آن می داشت تا به تو بیندیشم. اما زیبای خوشبختی ، بی آنکه بدانم چرا و چه وقت به تو می اندیشم همیشه با تو بودن برایم آرام بخش و زیبا بود. تو رفتی و بعد از رفتنت امید وصال در دل عاشقم با رفتن تو از دیار من و با رفتن من از دیار تو هیچ گاه احساس شکست و ناکامی نکرده بودم ؛ این را نیز تو با صدای زیبایت سرودی. آنگاه که دست روزگار تو را از دستم ربود با مرگ تو جنبش امید در این دل عاشقم مرد و من به دیار تو سفر کردم تا با یادت زنده بمانم.
میدونید اصل عشق چیه!؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:23 AM توسط لیلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 7:43 AM توسط لیلا |
|

به نـام او که برگ برگ درختان دانه دانه شنهای زمین و تک تک ستارگان آسمان سرود عشق او را می خوانند. 
کند و سرانجام به نام نامی یار که عشقیست ماندگار به نام دوست که قلبم تا ابد با اوست ......... 

|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی گلدان شکست
مادرم گفت: حیف بود! پدرم گفت: قشنگ بود! خواهرم گفت: مال من بود! برادرم گفت: گرون بود! مادر بزرگم گفت: دوستش داشتم! ولی وقتی دل من شکست هیچ کس آه هم نگفت...! به وبلاگ لیلا خوش آمدید. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق صمیمیت وفا |
|
RSS
|