![]() |
![]() |
|
| اشعار عشقولانه |
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم. نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی. تا به حال نوشته بودم؟ به گمانم نَه!
پس اینبار برایت می نویسم که : دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند. گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که : دلتنگت شده ام به همین سادگی . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 8:21 AM توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی گلدان شکست
مادرم گفت: حیف بود! پدرم گفت: قشنگ بود! خواهرم گفت: مال من بود! برادرم گفت: گرون بود! مادر بزرگم گفت: دوستش داشتم! ولی وقتی دل من شکست هیچ کس آه هم نگفت...! به وبلاگ لیلا خوش آمدید. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق صمیمیت وفا |
|
RSS
|