تبليغاتX
عشق صمیمیت وفا و ...
اشعار عشقولانه

 

 

حال اگر می خوای ارزشت رو نزد خدا بدونی نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر ِ؟؟

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آ
رزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.

آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.

 


                                                              

  آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد


و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.


آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.


آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.

 

و به خواب رويد با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

آتشي که عشق روشن مي کند بسيار بيشتر از سردي و خاموشي اي است که تنفر به بار مي آورد


و من هرگز نمي توانم کسي را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم ..!!

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.


و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد


و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند


و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.


هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.


زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد

                                                                                

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند


و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.


عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد

و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.

                                                                      نظر لفطن..!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:58 PM  توسط لیلا | 

فرشته ی من 

آمدی تا ...     

آن روز آمده بودی تا بگویی هنوز عشق را می فهمی آمدی تا برایم واژه ی محبت را تفسیر کنی ...

آمدی تا بگویی دوستت دارم تو نیز مرا دوست بدار.

آمدی تا دیگر از آن روز ، صادقانه تر از همیشه خوبیهایت را نثارم کنی آنروز تو را فهمیدم اما پشیمانم از سکوتم که هرگز نگفتم باورت کردم.

آنگاه که صادقانه محبتت را نثارم میکردی نگران تر از دیروز دلواپست شدم. انگار کسی از پشت شیشه ی پنجره فریاد می زد    

فریادی بغض آلود که دستانت را بگیرم تا بمانی ؛ رفتی و در انتظارت هزار بار مردم و زنده شدم.

وقتی که تو رفتی لحظه ها را شمردم تا برگردی این بار هر چه عشق در دنیا بود در قلبم انبار کردم تا بعد از آمدنت عاشقانه تر از همیشه نثارت کنم.

گریه میکنم زیرا دیروز سادگیت را باور نداشتم.

گریه میکنم زیرا دیروز حرفهایت را که بوی محبت می داد باور نکردم. 

گریه میکنم زیرا دیروز که بودی حرفهایت را نشنیدم ، میخواهم بیایی و آهنگ صدایت را نوازشگر قلبم سازی.

باور کردنی نیست که تو خاموش شدی باور کردنی نیست نیست نیست .........................................

  عشق منی   

دلم گرفته.....

           دلم گرفته از سردی دنیا ، از رنج تنهایی و از ظلمت شبها

     کاش میتونستم به دشت پر از گلهای شقایق و مریم و یاس سفر کنم!

کاش میتونستم به دشت آرزوها سفر کنم!

چی میشد اگه موقع سحر کبوترها برام هق هق میکردن!؟ 

    چی میشد اگه قناری ها  برام نغمه ی دل انگیز سر میدادن منو از این دیار سرد و بی روح به دشت گرم زندگی می بردن!؟

کاش کسی میدونست که من تو دریای غم دارم دست و پا میزنم منو از این دریای پر تلاطم نجات میداد تا بتونم صفای زندگی رو حس کنم.

                                       ای کبوترا.....ای قناریها !

      من با نگاه شما و با آوازتون تو شادیهای دلم اوج می گیرم روزای سخت زندگی رو فراموش میکنم و به زندگی لبخند میزنم.

ای زندگی!    

       با من حرف بزن دستای غریبم رو بگیر من رو از این آشفتگی رها کن من رو از این دریای پر تلاطم نجات بده.

  کاش نی لبک غریبی ام رو به گوش نرگسها و شقایقها می رسوند تا من رو از این تنهایی رها سازن!

اما کدوم نی لبک این چنین غریبی ام رو می نوازه!؟؟؟؟    قلب منی

 

کاش روزی که آسمان مویه می کرد و من همنوایش شده بودم تو این همنوایی و همدلی  را تماشا کرده بودی!

تو حتی نگاهی نکردی ...! 

من این را نفهمیدم ؛ چرا .......  چرا از کنارم غریبانه  گذشتی!؟؟؟؟

نازنینم ، لحظه ای نیست از نگاه مهربانت فصل تازه ای نسازم و تو این پرستش را با تمام وجودت ، میدانم که فهمیدی و شگفت از این است که تو فهمیدی و چیزی نگفتی...!!!

چرا هرگز نگفتی: نازنینم ، تو زیبا ترینی!؟؟؟  چرا .... چرا!؟؟؟؟؟

 

 سلام   این گل برای تو

میدونم خطا نکردم ... آره میدونم!

میدونم وفا نکردی ... آره میدونم!

میدونم دلم رو شکستی ... آره اینم خوب میدونم!

ولی تو هم اینو میدونی که: خاطرهات داره داغونم میکنه ،غم و غصت داره ویرونم میکنه!

آخه تنهایی یه درده عزیزم   پیدا کردنت یه مرگه عزیزم 

میدونم چشمام دیگه اشک نداره

میدونم دلت برام جا نداره

میدونم فنا شدم تو آدما

حتی عشقم دیگه معنا نداره

یادته برام می خوندی یادته!؟؟

یادته با هم میخوندیم یادته!؟؟

یادته تو شبای بارونی تو میگفتی عشق من حرف نداره!؟؟

آخه عزیز!  من که کسی رو ندارم جز تو که یاورم باشه

                                                                تو این حیاهوی زمون امید آخرم باشه

                همه تنم شوق تو و شور نگاه تو داره

                                                نپرس چرا خیسه چشام دسته خودم نیست می باره 

 

خاطره ی لحظه ها...! 

امروز از خاطرات دیروز جز یادی نمیتوان کرد و چیزی جز آه نمیتوان گفت و یا می بایست سکوتی را پذیرا باشیم که درش فریادی نهفته ست.

این جا عشق می ورزی به او که دوستش داری و عاشقانه لحظه ای غفلت نمیکنی از بیم محو شدنش و عاقبت سرگردانی خود...!!                   

 

وقتی که تو رفتی .........!

وقتی که تو رفتی یادت ، خاطره ات ، نگاهت  و تمام حرفهایت همیشه در چشم و گوش و زبانم و در ذهنم پا بر جا بود و مرا به آن می داشت تا به تو بیندیشم.

اما زیبای خوشبختی ، بی آنکه بدانم چرا و چه وقت به تو می اندیشم همیشه با تو بودن برایم آرام بخش و زیبا بود.

تو رفتی و بعد از رفتنت امید وصال در دل عاشقم  نمی جنبید.              

با رفتن تو از دیار من و با رفتن من از دیار تو هیچ گاه احساس شکست و ناکامی نکرده بودم ؛ این را نیز تو با صدای زیبایت سرودی.

آنگاه که دست روزگار تو را از دستم ربود  رنگ وصال را نیز همراه با تو ربود.

با مرگ تو جنبش امید در این دل عاشقم مرد و من به دیار تو سفر کردم تا با یادت زنده بمانم.

  می خوام بگم

میدونید اصل عشق چیه!؟   

به نظر من عشق حقیقی زمانی که تو رو از تو دزدید ، حتی اگر  نابود شدی و ویرانیت را با چشمان خود مشاهده کنی باور نمیکنی زیرا دلی داری پر از امواج عشق  و این عشق روزنه ایست به سوی امید با تمام این ویرانیها  دیوانه ی عشق پاک خود هستی در کنارت باشد یا نباشد صادقانه با ان زندگی میکنی.      

love        

                       ای غایب از نظر به خدا می سپارمت    جانم به سوختی و به جان دوست دارمت

نظر لطفا فراموش نشه....!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:23 AM  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وقتی گلدان شکست
مادرم گفت: حیف بود! پدرم گفت: قشنگ بود! خواهرم گفت: مال من بود! برادرم گفت: گرون بود! مادر بزرگم گفت: دوستش داشتم!
ولی وقتی دل من شکست هیچ کس آه هم نگفت...!

به وبلاگ لیلا خوش آمدید.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
عشق
صمیمیت
وفا
پیوندها
خاطره ی لحظه ها.. ليلا..!
حميد زارعي_رضا_ پوريا و جلال
عشقولانه های انگلیسی
قاصدک مسافر
باتو میگویم احساس غریبی را..
مطالب خواندی و آموزشی
زیر باران باید رفت
زندگی شاد است غمگینش نکن
چه کسی قدر من احساس تو را میفهمد..!؟
صاحبدلان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان